شارژ ایرانسل

فال حافظ

 
 

 

 
 

 
       

 
 

               

 
 
  آرشيو درد دل هامون

خرداد 1392

بهمن 1391

آذر 1391

آبان 1391

 
  لینک دوستان

 

قالب وبلاگ

استخاره

وب طرفداران ایان سامرهلدر و خاطرات خون آشام

قالب بلاگفا

 


  درباره وبلاگ



سلام.به این وبلاگ خیلی خوش اومدین.
من عاشق دیوونه هستم...
تو این وبلاگ میخوام احساساتمو درباره ی قسمت های فصل چهارم سریال فوق العاده ی "خاطرات خون آشام" با شما درمیون بذارم.
خیلی خیلی خیلی خوشحال میشم اگه شما هم احساساتتون رو با این وبلاگ به اشتراک بذارید...
مرسی


 
  درد دل های گذشته

سلام...

درد دل ما - فصل چهارم قسمت دوازدهم

درد دل ما - فصل چهارم قسمت یازدهم

درد دل ما - فصل چهارم قسمت دهم

درد دل ما - فصل چهارم قسمت نهم

درد دل ما - فصل چهارم قسمت هشتم

درد دل ما - فصل چهارم قسمت هفتم

درد دل ما - فصل چهارم قسمت ششم

درد دل ما - فصل چهارم قسمت پنجم

درد دل ما - فصل چهارم قسمت چهارم

دعا برای یه دوست مهربون ...

درد دل ما - فصل چهارم قسمت سوم

درد دل ما - فصل چهارم قسمت دوم

درد دل من - فصل چهارم قسمت اول

 
  تبلیغات


تبلیغات



  آمار بازديد

:: تعداد بازديدها:
:: کاربر: Admin

 


  سلام...
 
سلام به دوستداران سریال زیبای خاطرات خون آشام ... 

من , عاشق دیوونه اینجام تا احساسات و درد دل های خون آشامی خودم درباره ی این سریال خیلییییییییی قشنگ رو همین جا بنویسم...

خودم میدونم که پرحرفم ;)

ولی دلم میخواد بنویسم و احساستمو درباره ی تک تک قسمت ها بیان کنم... امیدوارم دوست داشته باشین و با بیان درد دل های خودتون ما رو از احساسات قشنگتون دریغ نکنید...

مرسی که به اینجا اومدین...

خیلی خیلی خیلی خوش اومدین دوستان ;)

*صفحه ی FB وبلاگ ساخته شد*



نوشته شده توسط عاشق دیوونه در جمعه سی و یکم خرداد 1392

 



 
 
دوستان یه صفحه F*B ساختم برای وب...

خوشحال میشم بیاین اونجا...

شاید اونجا برای بعضی از شما برای درد دل کردن و خوندن مطالب راحت تر باشه ;)

اینم آدرسش :

F*B page for "We adore the vampire diaries" weblog



نوشته شده توسط عاشق دیوونه در جمعه سی و یکم خرداد 1392

 



  درد دل ما - فصل چهارم قسمت دوازدهم
 
سلام... واقعا نمیدونم چطوری ازتون معذرت خواهی کنم ! ببخشید که پست مربوط به قسمت 12 و همینطور 13 خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دیر نوشته شد ! واقعا ببخشید ...

و قبل از شروع این پست ، دلم میخواد از نیکو عزیز ، تشکر کنم که تو نظرات ازم احوالپرسی کرده بود ... خیلییییییییییییییییییییییییییییی ممنونم عزیزم . لطف کردی ...

خاطرات خون آشام ...

فصل چهارم قسمت دوازدهم

خب اول از همه که کلاوس اومد و جریان ستفن و ربکا رو فهمید ... خوشم اومد !

اون جایی که مت و جرمی داشتن بازی میکردن و الینا با بانی حرف میزد باحال بود . 

بحث کشتن یه خون آشام اصیل پیش اومد ، باید بگم که همونطور که توی پست قبلیم گفتم ، این نقشه ی الینا واقعا جالب بود و یه راه حل درست حسابی بود برای کامل کردن خالکوبی روی بدن جرمی ...

ولی خب ... همونطور که ستفن و کارولاین و دیمن و تایلر که الان خون آشامای خوبی هستن و اونا در نسل خونی کلاوس بوجود اومدن ، خب ، یه جورایی بین اون همه خون آشامی که در نسل خونی کول بوجود اومدن ، شاید کلی خون آشام خوب هم وجود داشته باشه که از انسان ها تغذیه نکنن ... پس وقتی الینا به دوستای خودش که تقریبا خون آشام های خوبی هستن اهمیت میده و نمیذاره با کشتن کلاوس ، اونا هم نابود بشن ، پس در این صورت باید این حقیقت رو هم قبول کنه که احتمالا خون آشام های خوب هم در نسل خونی کول بوجود اومدن ... پس نباید اینقدر راحت بخواد که همه ی اونا رو در کنار خون آشام های بد به کشتن بده ...

این یه جورایی به نظر من خودخواهی بود ... نه ؟

به خاطر کامل شدن خالکوبی جرمی و به قول خودشون آنکامپل شدن دیمن از کشتن جرمی به خاطر نفوذ ذهنی کول ، و مهمتر از همه رسیدن به اون دارو ، الینا و دوستاش دارن کلی خون آشام دیگه رو نابود میکنن ... در حالیکه در بین خودشون هم خون آشام هست ... !!!

وااااااااااای ... اون جایی که دیمن زندانی بود و کلاوس و ستفن اومدن پیشش ، خیلیییییییییی باحال بود ... به جز اون خون ، اون بطری آب که ستفن برای دیمن آورد ، برام یه سوال بوجود آورد ... به نظرتون ستفن میدونست که توی آب ، گل شاهپسند ریختن ؟!  ینی میخواست وقتی دیمن رو با کلاوس تنها میذاره ، کلاوس نتونه دیمن رو کمپل کنه ؟! احتمالا همینطوره ...

ولی برای چی ؟ دیمن مگه چی میدونست که ستفن به خاطر جلوگیری از اجبار ذهنی کلاوس ، به دیمن اون بطری آب رو داد ؟!؟!؟!

اون تیکه که کلاوس در جواب سوال دیمن ، گفت اومدم بچه داری ... دیمن خیلیییییییی بامزه نیشخند زد ... عزیییییییییزم ...

گفتگوی تلفنی الینا و ستفن رو هم دوست داشتم ... ولی ناراحت شدم از ستفن که درباره ی دیمن ، یه سری حرفای بیخود زد ... !!! ولی به هرحال قشنگ بود ... مخصوصا اونجایی که ستفن گفت که من نمیتونم به ربکا خنجر بزنم ... منظور ستفن کاملا مشخص بود که به خاطر جریان دیشبشون نمیخواد اون کارو بکنه ، ولی الینا منظورشو یه جور دیگه فهمید ...

راستش من از کول خوشم میاد ... طفلکی از سایلس میترسه و میخواد که همه ، حرفشو درباره ی خطرناک بودن سایلس باور کنن !!! ولی هیچکسی به حرفاش اهمیتی نمیده ! دلم خیلییییییییی براش میسوزه ...

راستی یه سوال ؟ از کی ، خونه ی گیلبرت ها ، خونه ی جرمی شده ؟! که فقط اون میتونه به کول اجازه بده که بیاد تو ... ؟!

به هرحال اون قسمتی که الینا و کول داشتن باهم تلفنی حرف میزدن و بعدش الینا به مت و جرمی ، پیغامشو رسوند جالب بود ... خوشم اومد ...

اون جایی که دیمن و کلاوس داشتن باهم حرف میزدن عالی بود ... عالی ... من عاشقه دوتاشونم ... اون جایی که دیمن گفت نمیدونی چقدر سخته که یه مغزه ایکس باکسی رو مجبور کنی که تمرکز کنه ، خیلیییییییییییی بامزه بود ...

اون جایی که کلاوس میخواست از زیرزبون دیمن بکشه که چی باعث شده الینا تمام کارای بد و وحشتناک دیمن رو فراموش کنه ، خیلیییییییییییییییییییییییییییی قشنگ بود ...

حتی کلاوسم میدونه که این ایجاد علاقه و عشق به دیمن در الینا فقط اون پیمان نوکری مسخره نیست ... میدونه که احساسات یه نفر به یه نفر دیگه ، ربطی به سایر باند نداره !!!

وای وای وای ... اونجایی که کلاوس یه جوری با حالت خجالت از دیمن پرسید که چی بهش گفتی ... عزییییییییییییییزم ... چقدر دلش میخواد دل کارولاین رو بدست بیاره ... آخی عزیزدلم ... دیمنم وقتی سوال کلاوس رو شنید با یه نیشخند خیلیییییییییییییییییییییییییییی خوشگل نشست ... نیشخندش معرکه بود ... نه ؟

دیمنم وقتی فهمید و گفت که تو داری این حرفا رو به خاطر کارولاین میزنی ، کلاوس خجالت کشید و سرشو انداخت ... اونجا بود که دلم میخواست برم سفت بغلش کنم ... خیلیییییییییییییییییییییی ناز بود ...

حرف دیمن درباره ی بدبودن خیلییییییییییییی قشنگ بود ... گفت من به خاطر یه هدف ، بعضی وقتا بد میشم چون بالاخره یه نفر باید اون کار بکنه !!! ولی تو (اشاره به کلاوس) به خاطر اینکه یه عوضی باشی ، کارای بدی میکنی ...

یعنی دیمن حاضره برای الینا دست به هرکاری بزنه ... حتی اگه اون کارش ، باعث بشه الینا ازش متنفر بشه !!!

وقتی الینا داشت به کول دروغ میگفت ، کول خیلیییییییییی قشنگ بهش نیگا میکرد ... خیلیییییییییییییییییییی دلم به حال کول میسوزه ... طفلکی از هیچکسی شانس نیاورده !

آی خدااااااااااااااااااا ... اینقدر بدم میاد اون وقتایی که الینا احساس میکنه میتونه با دروغاش به همه کلک بزنه و همه با دروغا و حرفای بی موردش ، خام میشن !!!!!!!! مثه اونجایی که کول بهش گفت من هیچ کدوم از حرفاتو باور نمیکنم ، بعدش الینا این حرف کول رو به کم اطلاع بودن خودش درباره ی نوشیدنی ها ربط داد ... چقدر مسخره و بیجا بود حرفش ...

نگاه کول به الینا خیلیییییییییییییی قشنگ بود ... مخصوصا اون جایی که الینا داشت دروغاشو پشت سرهم ردیف میکرد ... خیلییییییییی خیره و بامعنی به الینا نیگا میکرد ...

اون جایی که کول دوباره اومد دم درخونه ی گیلبرت ها تا بگه که درخواست آتش بس رو قبول نمیکنه ، بعد الینا درو روش بست ، کول خیلیییییییییی خوشگل گفت که ببخشید ولی من قبلا به داخل خونه دعوت شدم !!! خیلیییییییییییی قشنگ عصبانی شد ...

راستی هالک کیه ؟! دیمن تو حرفاش یه چیزی درباره ی هالک گفت ... هالک کیه ؟! من که همچین اسمی تو سریال یادم نمیاد ...

من نمیفهمم ... چرا همه فکر میکنن دیمن به خاطر عشق به الینا هیچ کاری نمی کنه در برابر نفوذ ذهنی کول ؟! میدونم که دیمن نتونست مثه ستفن مقاومت کنه چون به قول خودش توی ذاتش نیست و ستفن در این مورد نسبت به دیمن کاملا برتری داره ولی خب دیمن توی قسمت قبل حاضر بود خودش کشته بشه به جای اینکه جرمی بمیره ... !!! چند بار شاهد تلاشش بودیم که هی به جرمی میگفت جرمی مستقیم به سمت قلبم شلیک کن !!! چرا هیچکسی اینو در نظر نمیگیره ؟! اعصابم خیلییییییییی خورد شد ...

آخی ... وقتی کلاوس داشت درباره ی عشق دیمن به الینا حرف میزد و اینکه دیمن میترسه از اینکه بعد از پیدا شدن دارو و بازگشت الینا به حالت انسانیش ، الینا دیگه دیمن رو مثه قبل دوست نداشته باشه ، چقدر دیمن ناراحت شد ... همش میخواست با نگاهش اینو انکار کنه که اصلا نگران این موضوع نیست ولی معلومه خیلیییییییییییی میترسه ...

اون تیکه ، یه جورایی عشق دیمن زیرسوال رفت ... این خیلیییییییییییییی نامردی بود ... به خدا نمیخوام احساساتی باشم ولی همه باید باور کنن که دیمن واقعا عاشق الیناست ... حتی خود ستفن هم اینو باور کرده ! یادتونه چند قسمت قبل (فک کنم آخرای قسمت 8 بود) ستفن به کارولاین گفت که دیمن واقعا عاشق الیناست ...

چرا همیشه در راه عشق دیمن و الینا باید این همه سختی وجود داشته ؟؟!! عادلانه نیست ...

اون جایی که کول اون تیکه چوبی که از نرده کنار پله ها کند رو فرو کرد تو شکم الینا ، درواقع مثه حرفی که به کلاوس زد (همون که گفت الینا رو برای ورزش کردن میکشم) ، میتونست اون چوب رو بزنه تو قلبش و خلاص ...

منظورم این نیست که دلم میخواد الینا بمیره ... نه !!! ولی میگم چرا کول حرفش رو عملی نکرد ؟! شاید چون نویسنده ها نمیتونستن بذارن کول ، الینا رو بکشه ... (خب اگه این جوری باشه ، یه کمی اشکال داره سریال) ولی میتونیم اینم در نظر بگیریم که شاید چون الینا پشت کول بود و کول نمیتونست تمرکز کنه تا مستقیم چوب رو فرو کنه تو قلبش ، کول فقط میخواسته الینا رو سرجاش بشونه تا نتونه بیاد و به برادرش کمک کنه ...

اون جایی هم که ستفن میخواست با خوشگذرونی ، کاری کنه که ربکا پوتین هاشو در بیاره تا اون خنجر رو ازش بگیره ، خیلییییییییییییییی ناراحت شدم ...

کلی دلم به حال ربکا سوخت ... ستفن هم اینجا مثله الینا شده بود ... مثلا میخواست سر ربکا کلاه بذاره ... میدونم ربکا تاحالا چند بار خیلییییییییی راحت سرش کلاه رفته ولی دیگه اینقدرام احمق نیست که هی گول حرفای دیگران رو بخوره ...

طفلکی خودش زود فهمید که ستفن میخواد با دروغ و گول زدن ، خنجر رو ازش بگیره ... !!!

راستی این خون آشام که خیلییییییییی زود میفهمن کسی وارد همونجایی شده که اونا حضور دارن ، پس چرا ربکا متوجه حضور مت نشد ... ؟! به خدا من نمیخوام هی بگم این تیکه اشکال داشت ، این سوتی بود و و و ... ولی خب کاش نویسنده ها یکم بیشتر دقت کنن !!!

البته اگه با خوشبینی زیاااااااد بخوایم به این قضیه نیگا کنیم باید بگیم که شایدم ربکا میدونست مت اون پشت قایم شده و میخواست یه جورایی به مت اینو بفهمونه که دلش میخواد دوباره انسان بشه و یه زندگی نرمال رو دوباره تجربه کنه و همچنین به عشق واقعی اهمیت میده ...

راستش شاید حضور مت در جایی که ربکا به این حرفا اقرار کنه ، بی هدف نبوده باشه ... !!! شاید ...

چون آخه مت وقتی حرفای ربکا رو شنید ، یه جورایی انگار فهمید که ربکا چقدر دلش میخواد نرمال باشه و یه نفر عاشقش بشه ...

من از اینکه کول کشته شد ، اصلا خوشم نیومد ... خیلیییییی هم ناراحت شدم ... طفلکی از سایلس میترسید و دلش نمیخواست زندگی الان رو از دست بده ... حتی اون جایی هم که میخواست دستای جرمی رو قطع کنه ، ازش عذرخواهی کرد ... آخی ... دلم براش سوخت ...

اون جایی که کشته شد و کلاوس بیچاره داشت نیگاش میکرد ... آخی ... دلم برای کلاوس کباب شد ... برادر کوچیکشم از دست داد ... درسته که دل خوشی ازش نداشت ولی وقتی فهمید الینا برای کشتن کول نقشه کشیده ، خودشو رسوند به خونه ی گیلبرت ها ... طفلکی ... ولی نتونست هیچ کاری بکنه ...

اشکای کلاوس ... عزییییییییییییزم ...

اون جایی که کلاوس توی تله ی بانی توی خونه ی گیلبرت ها گیر کرد و به بانی گفت : ویچ ... (وقتی داشت اون کلمه رو ادا میکرد ، مثه دیمن گفتش ...) خیلیییییییییی باحال بود ...

اون جایی که ستفن به دیمن گفت تو تا حالا با این پیمان نوکری ، خوب الینا رو رام خودت کردی ، آی کیف کردم دیمن با مشت زد تو صورتش ...

ستفن دیگه خیلییییییییییییییییییییییی شورشو درآورده ... اعصابمونو خورد کرده ... !!! انگار این پیمان نوکری تقصیره دیمن و الیناست !!! خب مگه اون دوتا خودشون این نوکری رو خواسته بودن ... ؟! این پیمان نوکری مزخرف یکی در بین میلیونها خون آشام بوجود میاد ... !!! اه ...

من خیلیییییییییی ستفن رو دوست دارم ولی اخیرا با کارولاین همش رو اعصاب من راه میرن ... !!!

انگار دیمن و الینا اصلا حق ندارن نسبت به هم احساساتی داشته باشن ... خب آخه عزیزم ، مگه عشق دست خود آدمه ؟! یهویی میاد دیگه ... نه میدونی از کجا اومده نه میدونی چرا عاشق یه نفر شدی ...

خب دیمنم عاشق الیناست و نمیتونه به این راحتیا ازش دل بکنه ... و همینطوری ولش کنه و بذاره بره ...

چیکار کنه ؟!

ستفن جون خب تو وقتی همون فصل اول عاشق الینا شدی ، با اینکه میدونستی خون آشام بودن تو و همچنین بودن تو با الینا ، عواقبی رو برای هردوتون به دنبال داره ، مگه تونستی ازش دل بکنی ... ؟!

مگه الینا تونست بذاره تو بری ...

به هر حال ... اینم از این قسمت ... بازم ببخشید که دیر شد ...

امیدوارم بتونم امشب درباره ی قسمت 13 هم پست بذارم !

اگه دوست داشتید و هنوزم میخواید دردل دلتون رو اینجا بنویسید ، خوشحال میشم درد دلتون رو بخونم ...

فعلا دوستان ...



نوشته شده توسط عاشق دیوونه در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391

 



  درد دل ما - فصل چهارم قسمت یازدهم
 
خاطرات خون آشام ...

فصل چهارم قسمت یازدهم

اول سریال که خیلیییییییییییی خوشم اومد ، دیمن میخواست دربرابره کلاوس وایسه ! اونجا که کلاوس به جرمی گفت اگه این خون آشام ها رو نکشی ، اونا میان و مت رو میکشن ... بعدش فورا دیمن جوووووون خواست جلوی کلاوس رو بگیره و گفت این قرارمون نبوده !!! جرمی که نمیتونه همه ی اونا رو یه جا بکشه ...

عزیزم ...

بعدش اونجایی که هم توی جنگل بودن و جرمی گفت اگه نریم توی خونه ی کنار دریاچه ، خون آشام ها میان و مت رو میکشن ! عزیزم ... مثه همیشه خواست ازشون مراقبت کنه و گفت باشه ، شما برید ... من حواسشو پرت میکنم ... بعدش یه سری تکون داد  ... طفلکی ... انگاری کارش توی سریال شده کمک به دیگران ...

از گردن بند ربکا خوشم اومد ... خیلییییی خوشگل بود ...

راستی اونجایی که بانی و شین داشتن باهم حرف میزدن و شین دست بانی رو گرفت و بهش گفت که من اینجا پیشتم و تو کاملا تحت کنترلی ... !!! اونجا احساس میکنم شین یه جورایی ، بانی رو کمپل کرد ... نه ؟

میدونم که جادوگرا ، کمپل نمیشن ولی آخه این یه جوری بود ... بانی دقیقا اون دو تا جمله رو از طرف خودش تکرار کرد و یه حالت خاصی داشت چهرش ... مثه کسی بود که یه خون آشام کمپلش کرده باشه ...

حالا نمیدونم ... اگه بانی واقعا توسط شین کمپل شده باشه که جالب میشه ... چون اینم یه جورایی میشه یه هیجان جدید ! من عاشق هیجان های جدیدم ...

ماشالله ماشالله ... بزنم به تخته ، جرمی چقدر خوشگل شده ...

اونجا که کول از دیمن پرسید تو چی از سایلس میدونی ، دیمن خیلییییییییی باحال جوابشو داد :

Nothing , Don't want to , Not my problem

از این جور حرف زدنای دیمن خیلیییییییییییی خوشم میاد ...

عزییییییییییزم ... وقتی کول به جرمی گفت که دستاتو از جا میکنم ، کول خواست که همون لحظه به جرمی حمله کنه ولی دیمن خیلییییییییییی سریع جلوشو گرفت و نذاشت این کارو بکنه و به جرمی گفت که فرار کنه ...

میدونین چیه ؟! گاهی اوقات باور این مسئله برام سخته که فک کنم دیمن داره از جرمی مراقبت میکنه تا فقط به اون دارو برسه و الینا رو به شکل انسانیش برگردونه تا بلکه بتونه از احساس واقعی الینا به خودش مطمئن بشه ... نه !!! فقط به این دلیل نیست ... دیمن به آدمای اطراف الینا اهمیت میده ... و به جرمی هم اهمیت میده همونطور که توی این قسمت به مت اهمیت داد ... وگرنه میتونست بذاره خون آشام ها مت رو بکشن و جرمی هم تک تک خون آشام ها رو نابود کنه ... ولی این کارو نکرد ... درسته که دل خوشی از مت نداره (نمیگم که این مسئله ی دشمنی دیمن و مت ، تقصیره مته ! نه اصلا ) ، ولی وقتی اولای همین قسمت که سه تاشون توی جنگل بودن و داشتن از دست خون آشاما فرار میکردن ، جرمی گفت که اگه نریم ، اونا مت رو میکشن ، دیمن گفت باشه ... یعنی به جون مت اهمیت داد ... !!!

پس یعنی دیمن داره از جرمی مواظبت میکنه ... نه فقط به خاطر اون دارو ...

از ربکا خیلیییییییی خوشم میاد ... منظورم بازیگر نقش ربکاست ... خیلییییییی بانمکه و خیلییییییی هم خوب نقششو بازی میکنه ... موهاشم خیلیییییییییییی نازه (البته بعضی جاهام از نقش ربکا خوشم میاد)

راستی این قسمتم بانی خوشگل شده بود ... مدل موهاش بهش میومد ...

نمیدونم چرا از اون تیکه هایی که الینا و کلاوس باهم تنهان و دارن باهم حرف میزنن ، خیلییییییی خوشم میاد ... دقیقا نمیدونم چرا ... یه حالت خاصیه ...

وای وای ... اونجا که الینا به کلاوس گفت التماست میکنم که کاری کن کول دست از سر دیمن برداره ... کلاوس با همون لبخند خوشگلش سرشو انداخت پایین و یه نگاهی به الینا انداخت ... واااااااااااای ... من عاشقه اون نگاه هاشم ... عسیسم ... چقدر این جوزف خوش خندس ... ماشالله ...

حرکاتشم قبل از زنگ زدن به کول خیلیییییییییی بامزه بود ...

اون جایی که کول به دیمن کمپل کرد که باید بری جرمی رو بکشی ... عالی بود عالی ...

منظورم این نیست که منم دلم میخواد دیمن ، جرمی رو بکشه !!! هرگز ...

منظورم هیجانش بود که دیمن مجبور به کاری بشه که هیچوقت نخواسته و نخواد انجامش بده ...

راستی یه سوال دام که فک کنم یه سوتی باشه !!!

ستفن و ربکا چطوری وارد اتاق کار شین شدن ؟! اونجا متلق به شینه و فقط اونه که میتونه اجازه بده کی بیاد تو و کی نیاد ... این دوتا چطوری تونستن برن تو ؟!؟!

فک کنم نویسنده ها اینو سوتی دادن ...

اونجایی هم که اون پسره اومد تو اتاق شین و سنگ قبر رو پیدا کرد ، جالب بود ... چون معلوم نشد از طرف کی اومده ؟! یعنی کی فرستادتش ... ؟!

اون جایی که دیمن و جرمی توی بار از چند متری همدیگرو دیدن ، خوشم اومد ... صحنه ی جالبی بود ... جرمی خوب شد زود فهمید ...

اونی هم که سنگ قبر رو پیدا کرد ، چه سریع خودشو کشت ... یعنی کی بهش کمپل کرده بود که بره سنگه ر پیدا کنه ؟!  شایدم کار شین باشه ، شاید به این خاطر این کارو کرده باشه که کسایی مثه ربکا و ستفن پیداش نکنن !!! (میدونم خون آشام نیست به خاطر این میگم که بانی رو یه جورایی کمپل کرد) ... البته شاید کار یه نفر دیگه باشه ... که فک کنم اینطوری خیلیییییییییییییی باحالتر میشه ...

اونجایی هم که الینا زنگ زد و از ستفن کمک خواست و ستفن جوابی نداد به این معنی که نمیخوام بیام برای کمک به تو ... دلم برای الینا سوخت ...

وااااااااااااااااااای اونجایی که توی اون زیرزمینه ، دیمن به جرمی گفت که باید مستقیم به قلبم شلیک کنی ، بغض کردم ... به خدا کلی ترسیدم ... عزیزم ... دیمن نمیخواست جرمی رو بکشه ... داشت به جرمی میگفت از خودت دفاع کن و منو بکش تا نکشمت ... عزیییییییییییزم ...

اون لحظه ای هم که جرمی آخرین شلیکش رو کرد ، خیلییییییییی ترسیدم ... آخه یه جوری بود ... دیمن همش میگفت تو یه خون آشامی و میدونی باید چیکار کنی و جرمی رو خیلی محکم نشون داد و بعد از آخرین شلیکش ، چند لحظه صحنه رفت ... گفتم نکنه جرمی زده دیمن رو کشته !!! که خداروشکر جرمی زده بود به سرش ... دیمن چقدر بامزه به جرمی فحش میداد ... خیلییییییی بامزه بود ...

اون تیکه ای که کول داشت میرفت و بکا اومد بالا از پله ها ، خنجری توی دستش نبود ... این خنجره از کجا اومد یهو تو دستش ؟!

عزیزم ... من ربکا و کلاوس رو خیلیییییییی دوست دارم ... به عنوان خواهر برادر واقعا عالی ان ... واقعا احساس میکنم خواهر برادرن ... آخه بهم میان ...

راستی قبل از اینکه ستفن بیاد دیمن رو نجات بده ، جرمی یه شلیک کرد ... کجا رفت اون شلیک ؟ به دیمن نخورد ؟

ستفن ... خیلییییییییییی ناراحت شدم وقتی گفت خواهش میکنم ... قابلتو نداشت ... واقعا که ؟ تو اگه عاشق الینایی که دیگه نباید این حرفا رو بزنی ... الینا اون همه برای نجات تو ، کمک به تو سختی کشید ... حالا باید اینطوری ... ؟! ازت دلخور شدم ستفن ... ازت انتظار بیشتری داشتم ...

آخی ... دیمن دوباره زندانی شد ... دلش میخواست الینا رو ببینه ... آخی ...

اونجایی هم که الینا گفت من دیمن رو آزاد نمیکنم و ستفن گفت مجبوری ... تو بنده ی اونی ... واقعا که !!! انگاری واقعا داره از این پیمان نوکری الینا از دیمن لذت میبره ... ؟! همش به هردوتاشون تکرار میکنه و یه جورایی غیر مستقیم میخواد بهشون بگه که احساس الینا به دیمن به خاطر نوکریشه ...

متاسفانه یه حرف دیگم زد ستفن که بازم ناراحتم کرد ... وقتی الینا گفت با ربکا چیکار داری میکنی ؟ اون سعی کرد منو بکشه ... بعد ستفن گفت اینم دومین باریه که دیمن خواسته جرمی رو بکشه ... واقعا این چه حرفیه ؟! دیمن که خودش این خواسته رو نداشت ... !!! کول دیوونه مجبورش کرده بود ... اونم سعی کرد مقاومت کنه و چند بار از جرمی خواست تا به قلبش شلیک کنه ... واقعا ...

و اینکه ستفن با ربکا ... !!! نمیدونم ... ولی مطمئنا برای تلافی این کارو کرد ... من نمیگم که بودن الینا با دیمن درست بوده یا نه ، ولی حداقل این باهم بودنشون اونم بعد از جدایی ستفن و الینا ، خیلییییی بهتر از باهم بودن ربکا و ستفن بود ... ربکا دشمن کینه ای الیناست و ازش متنفره ... بعد ستفن میاد با این کارش مثلا میخواد بگه من دیگه عوض شدم و به عشق و الینا کوچکترین اهمیتی نمیدم .. !!! خوشم نیومد ...

ربکا هم که مثه همیشه عقده ایه و منتظره یه جرقه ی کوچیکه !!! بعضی وقتا اینقدر عقده بازی درمیاره که فک میکنم شاید همینه که نمیتونه عشق رو پیدا کنه ... نمیدونم ... شایدم ...

و اینکه فکر الینا خیلییییییییییییییییی خوب بود ... واقعا عجب فکری کرد ... ولی فک نکنم کول به این راحتیا بمیره ... !!!

مرسی که درد دلمو گوش دادین ... منتظر درد دلاتونم دوستان خوبم ...

*فقط یه چیزی : sss جان که نظر گذاشته بودی ، چون نظرت خصوصی بود مجبورم توی همین پستم جواب بدم ! اگرم دوست نداری اینجا جوابتو بدم ، پس لطف کن آدرس ایمیلت رو بفرست تا جوابمو به ایمیلت بفرستم ...*



نوشته شده توسط عاشق دیوونه در یکشنبه هشتم بهمن 1391

 



  درد دل ما - فصل چهارم قسمت دهم
 
خاطرات خون آشام ...

فصل چهارم قسمت دهم

سلااااااااااام... خوبین ؟

قبل از شروع درددلم برای قسمت دهم ، میخوام از دوستانی که نظر داده بودن عذرخواهی کنم ... ببخشید که دیر جواب دادم ! و بازم ببخشید که این هفته هم دیر آپ کردم ... شرمنده

خب بریم سر این قسمت ...

یه جورایی از اینکه اپریل زود به الینا گفت که میدونم تو یه خون آشامی ، خوشم اومد ... همه باهاش مثه یه بچه رفتار میکنن !!! میدونم هرچی کمتر بدونه ، براش بهتره ولی آخه این جریان خون آشام و گرگینه و جادوگر توی میستیک فالز یه مسئله ی عادی نیست و اپریل هم حق داره حقیقت رو بدونه ...

و بازم ربکا برگشت ... شاید ربکا کمی عقده ای و دلش برای الینا و اینا نمی سوزه ولی یه جورایی دوسش دارم ... و به نظرم بازگیر خوبی هم هست ... خودشم نازه ... لهجه شم قشنگه البته نه به قشنگی لهجه ی کلاوس جووووووووون...

کارولاین ... چقدر دوسش داشتم ... البته الانم دوسش دارما ولی نه به اندازه ی گذشته ! یه جورایی انگار رفته رو اعصابم ... برگشته به ستفن میگه تو نباید اینو بدونی که الینا با دیمن ... !!! آخه دختر خوب ، وقتی نباید بدونه و الینا ازت خواسته که چیزی نگی بهش ، چرا بهش گفتی ... ؟!؟!  خب به تو چه ؟! میدونم سعی میکنی یه دوست خوب باشی ولی نباید توی همه چی نظر بدی و درمورد بقیه و عشق دیگران (دیمن) قضاوت کنی ... قرار نیست که چون تو از دیمن بدت میاد ، الینا هم تا همیشه از دیمن متنفر باشه !!!  حتی به فرضم که دیمن انتخاب درستی برای الینا نباشه ، ولی تو که نباید بیای رابطه ی الینا و ستفن و حتی ستفن و دیمن رو خراب کنی با فضولی هات و دهن لقی هات ... 

نباید به ستفن میگفتی ... الینا به عنوان یه دوست دیرینه ازت خواسته بود که چیزی نگی ولی نتونستی ... متاسفم ...

بعدشم میدونم که تا حالا برای تایلر که دوست پسرته کلی کارا کردی و به خاطرش جنگیدی ، ولی اون بیچاره تازه مادرش رو از دست داده ... شاید به کمی تنهایی و خلوت با خودش نیاز داشته باشه ... نباید که همش ازش توقع داشته باشی بیاد همه چیزو بهت بگه ... تایلر دوستت داره و هروقت بخواد با کسی درد دل کنه میاد پیشت ... سعی کن به جز ستفن به آدمای دیگه ی اطرافت هم توجه کنی عزیزم ...

و دوباره دیمن عزیزدلم ... چقدر دلم براش تنگ شده بود ... برای تکیه کلام هاش ... برای اون حرف های مخصوص خوده خودش ...

اسلوموشن :دی

خیلیییییییییییی باحال بود ...

عزیزم... مت رو دیدین ؟ چقدر دوست خوبیه ... همش میخواد به همه کمک کنه و واقعا هم این کارو میکنه ... حتی با وجود اینکه نه خودش زیاد از دیمن خوشش میاد نه دیمن از اون ، ولی هیچ وقت در تصمیم گیری های الینا برای انتخاب عشقش دخالتی نکرده ... امیدوارم کارولاین هم دیگه دست از سر این کاراش برداره ... دلم میخواد دوباره مثه قدیم دوسش داشته باشم ... خیلیییییییییییییییییییی زیاد ...

ربکا چقدر بانمکه و لبخندش هم خیلییییییییییییییی قشنگه ... عزیزم ...

راستی یه سوال ؟! اون خنجره دست ستفن و ربکا چیکار میکرد ؟!  کارولاین چطوری توی مدرسه اون خنجر مخصوص رو پیدا کرد ؟!

چقدر خوشم اومد که الینا فهمید کارولاین فته به ستفن گفته ... طفلکی فکر میکرد میتونه مثه قدیما به دوستش ، کارولاین اعتماد کنه تا اونم هیچ حرفی نزنه !!!  کارولاین واقعا باید میمرد از خجالت اون لحظه !!! الینا هم چه اخمی کرد برای کارولاین ... دمش گرم ... تازه این اخم الینا برای کارولاین خیلیییییییییی هم کم بود در برابر دهن لقی کارولاین ...

بعدشم یه سوال خیلییییییییییییی اساسیه دیگه دارم ؟! مگه ستفن کسی نبود که با الینا به هم زد ؟! مگه اون دوتا بهم نزدن ؟!  پس دیگه اینکه الینا بعد از ستفن با هر کسی باشه ، چه ربطی به ستفن داره ؟! به اون چه که الینا و دیمن ... ؟! ها ... خب الینا به دیمن هم احساساتی داشت و اینو خود ستفن هم میدونست دیگه چرا اینقدر از دستش ناراحته ؟!

من نمیگم کار الینا درست یا غلط بوده ... ولی مسئله ای که هست اینه که الینا و ستفن با هم بهم زدن ... ستفن حق داره ناراحت باشه که الینا با دیمن بوده ... باید از این مسئله ناراحت باشه نه از دست الینا یا دیمن ...

خب اون دوتا همدیگرو دوست دارن و با هم بودن ... ستفن خودش با الینا بهم زد ... نباید از دست الینا ناراحت باشه !!! الینا که قرار نیست حتی بعد از بهم زدن با ستفن ، دیگه با هیچ کسی نباشه ... !!!

به نظر من این عادلانه نیست ... ینی حتی بعد از اینکه الینا و ستفن از هم جدا شدن ، هم دیمن و الینا حق ندارن باهم باشن ؟!

راستی دیدین کلاوس چی گفت ؟!  گفت من به اون دارو نیاز دارم برای دورگه هام و برای چیزای دیگه ... !!! منظورش چی بود ؟! ینی کلاوس به جز ساختن دورگه ، به دلایل دیگه ای هم به اون دارو نیاز داره ؟

یه بار یه جا خوندم یکی از طرفدارای سریال نوشته بود حس میکنم کلاوس اون دارو رو برای یه سری کارای مهمتر و بزرگتری هم میخواد ...

ستفن جوری از دست الینا برای اون اتفاق بین دیمن و الینا ، ناراحته که انگار قبل از اینکه ستفن و الینا بهم بزنن ، الینا با دیمن بوده ... والا ... !!! خب شما دوتا جدا شده بودین دیگه ... !!!

آی ... دست ربکا جون درد نکنه که الینا رو مجبور کرد حقیقت رو بگه ... !!!  ستفن و کارولاین فکر میکنن الینا و دیمن به خاطر پیمان نوکری با هم بودن ... !!! فکر میکنن دیمن از الینا خواسته که باهاش باشه ...!!! والا ...

این خوده الینا بود که اون شب شروع کرد ... غیر از اینه ؟ دیمن که ازش نخواسته بود ...

راستی کول چقدر بدتیپ شده بود ... ؟! این مدل مو هم به نظر من بهش نمیومد ... قبلیه توی فصل 3 بهتر بود .

وای اون قسمتی که الینا راجع به دیمن و ستفن داشت به ربکا جواب میداد عالی بود ... عالی ... چقدر حرفای قشنگی زد ... میدونم که ستفن هم عاشق الیناست ولی به قول الینا نمیتونه الینا رو به عنوان یه خون آشام قبول کنه ... فک میکنه الینا یه مشکلیه یا همون یه اسباب بازیه خرابه که باید تعمیر بشه ... و این به نظر من توی عشق اصلا قشنگ نیست ...

درسته که الینا خودشم دوست داره دوباره انسان بشه ولی کم کم داره با این خون آشام بودنش هم کنار میاد ... من عشق دیمن رو به این خاطر بیشتر دوست دارم که دیمن الینا رو هر جوری که هست دوست داره ... حتی وقتی خون آشامه ... حتی وقتی به دیمن میگه من ستفن رو بیشتر دوست دارم ... وقتی با ستفن خوشحالتر و خوشبخت تره ... دیمن همه جوره عاشق الیناست ... و این به نظر من قشنگیه یه عشق محکمه ...

ستفن ... عزیزم ... مگه خودت به الینا نگفتی که دیگه بهت دروغ نگه ... مگه نخواستی که باهات صادق باشه حتی درباره ی احساساتش برای دیمن ... میدونم اینکه عشقت ، عاشق یکی دیگه باشه چقدر دردناکه ... میدونم که دوست داری الینا فقط ماله خودت باشه و اونم فقط تو رو دوست داشته باشه ... ولی الینا مجبور بود که بگه نه دیگه عاشقت نیست ... نمیدونم راستش اینم ربکا به الینا کمپل کرده بود که باید جواب اون سوال رو درست بده یا خودش خواست حقیقت رو به ستفن بگه ...

الینا از اینکه تو مثه یه مشکل بهش نگاه میکنی ، ناراحته ...خب حقم داره ... دیمن خیلیییییییییییی بهتر این مسئله رو درک کرد و بازم باوجود اینکه میدونه الینا خودش انسان بودن رو بیشتر دوست داره ، ولی تا زمان پیدا شدن اون دارو میخواست همش به الینا کمک کنه تا دوران خون آشام بودنش رو راحت تر و محکمتر طی کنه ...

ستفن عزیزم تو هم خواستی به الینا کمک کنی ولی نباید جوری باهاش رفتار میکردی که انگار اون یه اسباب بازیه خرابه ... باید مثه گذشته باهاش رفتار میکردی ...

راستی این قسمت اپیرل خیلییییی ناز شده بود ...

اون تیکه ای هم که الینا و ستفن توی آزمایشگاه بودن قشنگ بود ...

آخه ستفن چرا همش الینا رو مقصر میدونه ؟!  ای خدااااااااااا ... خب عزیزم ... این خودت بودی که گفتی جدا بشیم ... دیگه چرا دیمن و الینا حق ندارن باهم باشن ؟! ها ... ؟! چرا ... ؟!  الینا که مطلقا ماله تو نیست ... خب اون دیمن رو هم دوست داره ... آدم وقتی عاشقه که نمیتونه همش احساس خودش به یه نفر رو انکار کنه ... میشه ؟! نه نمیشه ...

راستی چرا ستفن به ربکا گفت که منو کمپل کن تا همه چیزو درباره ی الینا از یاد ببرم ... واقعا چرا ... ؟! ینی اینقدر از الینا متنفر شده به خاطر اون کارش که حاضره برای همیشه فراموشش کنه ... ؟!؟! الینا اون لحظه چقدر ناراحت شد ... خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دلم براش سوخت ...

اون لایق این رفتار ها نیست ... ستفن حق نداره با الینا اینطور رفتار کنه ... !!! اونم بعد از تمام اتفاقاتی که توی این 3 فصل براشون افتاده ... بعد از تمام وقت هایی که الینا از ستفن ، از عشق ستفن دست نکشید و به خاطرش جنگید و حاضر بود براش هرکاری بکنه ... ستفن چندبار خوردش کرد ... نه !!! الینا سزاوار عکس العمل خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بهتری بود و هست از ستفن ...

و اون لحظه که ستفن از پیش الینا رفت ... و الینا دنبالش رفت و صداش زد ولی اون بی توجه به الینا ، عشقش ، گذاشت و رفت ... !!!

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...

رسیدیم به یکی از قشنگترین تیکه های سریال در تمام فصل ها ... یکی از زیباترین و با احساس ترین ها ...

همونجایی که دیمن و الینا باهم حرف میزدن وقتی دیمن داشت اون دختر خون آشامه رو دفن میکرد ...

قبل از اینکه گوشیش رو جواب بده یه نیگا به صفحه ی گوشیش انداخت و وقتی فهمید الینا بهش زنگ زده ، یه لبخند قشنگ زد ... عزیزم ...

دیمن چقدر قشنگ به حرفای الینا گوش میداد ... عزیزم ... وقتی گفت این واقعی ترین چیزیه که در تمام عمرم حسش کردم ...

الینا بهش گفت : دوستت دارم دیمن ...

عزیییییییییییییییییییزم ... دیمن وقتی اینو شنید من حس کردم که انگاری برای چند لحظه قلبش از خوشحالی وایساد ... طفلکی مونده بود چی بگه ... عزیزدلم ... اصلا انتظار نداشت که یه روزی الینا عاشقش بشه ...

آخی ...

اون لحظه اشکام سرازیر شدن ...

خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی قشنگ بود ... هم حرفای الینا ... هم عکس العمل دیمن ...

بعدش که دیمن میخواست حرف بزنه ، انگار ضربان قلبش شدت گرفته بود ... نفس نفس میزد ...

گفت میخوام این دارو رو برات پیدا کنم ... عزیزم ... با اینکه به نظرمن با تمام وجودش حرف الینا رو باور کرد ولی دلش میخواد بفهمهه که واقعا الینا حتی وقتی هم نوکرش نیست ، دوسش داره ...

و من مطمئنم که این ابراز احساسات الینا به دیمن اصلا هیچ ربطی به نوکر بودن الینا نداره !!! شک ندارم ... چون اولا دیمن که به الینا نگفت باید بهم ابراز علاقه کنی ... و دوم اینکه نوکر بودن ربطی به احساسات نداره ... همونطور که یه بار تایلر به الینا گفت من از کلاوس متنفر بودم ولی ازش اطاعت میکردم ...

خیلییییییییییییییییییییییییی خوشم اومد که گفت همین الان سوار ماشینت شو و بیا پیشم ... حرفش قشنگ بود ... دیگه نمی تونست بیشتر از این الینا رو از خودش دور نگه داره ... نتونست دوریش رو تحمل کنه ...

با یه لبخند عاشقانه گفت بیا پیشم ... عزییییییییییییییییییییییزم ...

و لحظه ی قشنگ دیگه ای که دیمن بعد از صحبت با الینا ، به آسمون نیگا کرد ... من احساس کردم داره یه جورایی از خدا تشکر میکنه ...

ولی یه جا خوندم یه طرفدار نوشته بود که لحظه ای که دیمن به آسمون نگاه کرد ، حس کردم داره به الاریک میگه : دیدی بهم گفت "دوستت دارم"

آخی ... چقدر قشنگ ...

عالی بود ، عالی ...

خیلییییییییییییییییییییی دلم به حال اپریل سوخت ...

راستی کاش میشد که اینا میتونستن یه سری خون آشام بد رو پیدا کنن و بعد جرمی اونا رو بکشه ... نه اینکه کلاوس جون آدمای عادی رو به خون آشام تبدیل کنه تا بعدش جرمی کارشونو یه سره کنه ...

حیف ...

راستی دلم میخواست این قسمت اون جایی که الینا میاد پیش دیمن رو هم نشون میداد ... حیف شد ...

ولی احتمالا اون صحنه رو در قسمت بعدی میبینیم ... چون یه عکسی هست که دیمن و الینا روبروی هم وایسادن ...

قسمت قشنگی بود ...

امیدوارم قسمت به قسمت بهتر و قشنگتر بشه ...

مرسی که درددلمو گوش دادین یا همون خوندین ...

منتظر درددلاتونم دوستان ...



نوشته شده توسط عاشق دیوونه در دوشنبه دوم بهمن 1391

 



.............. درد دل قدیمی‌تر >>

 
 

 

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by mytvds4 This Template  By Theme-Designer.Com